نویسنده : فرشته احمدی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤


آپديت

ديروز ۵ ساعت سام رو تنها گذاشتم و رفتم نمايشگاه کتاب. به غرفه سرگرمی‌های بچه‌ها هر سال سر می‌زنم. از مجسمه‌های گلی و کارهای کلاژشون عکس گرفتم به نظرم بعضی‌هاشون محشر بودن. بچه‌ها تا وقتی عاقل نشدن ذاتا هنرمندن اما به محض اينکه می فهمن دو دو تا چهار تا می‌شه خراب‌کاری می‌کنن. نه؟

ديگه اينکه سايت سخن در حال برگزاری جلسات گفتگو و نقد، راجع به کتاب‌های سال گذشته است. اولين جلسه در مورد کتاب ليلی فرهادپور بود. رمانی بر ضد فراموشی

ديگه اينکه گفتگويی راجع به سارای همه امروز توی شرق چاپ شد. اگه خوندين، اگه نظری داشتين، بگين.

  
نویسنده : فرشته احمدی ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤


عجب!

فصلی از کتاب خاطرات براس کوباس نوشته ماشا د آسيس خيلی متعجبم کرد. شماره فصل يادم نيست اما ماجرايش حدودا اين بود، از طرف معشوقه چندين و چند ساله راوی يا همان براس کوباس نامه‌ای می‌رسد. براس کوباس نامه را داخل کشو می‌اندازد تا سر فرصت مناسب مطالعه‌اش کند. محتويات نامه حسابی او را از کوره به در می‌برد. زن از او خواسته  ساعت فلان در فلان محل حاضر باشد با او کار واجبی دارد. محلی که زن در نظر گرفته بود راوی را مجبور می‌کرد از پرچينی بپرد و ممکن بود مثل دزدها گير بيافتد و...براس عصبانی می‌شود و تصميم می‌گيرد در محل قرار حاضر نشود. موقعی که با عصبانيت نامه را داخل کشو می‌اندازد چشمش به نامه در بسته‌ای می افتد!! نامه زن دست نخورده آنجاست. نامه قبلی در واقع يک نامه قديمی بود که سالها پيش به دست براس رسيده بود و...و براس با شگفتی به خاطر آورد که آن موقع بدون شک به محل قرار رفته و از روی پرچين پريده و ...

می‌بينيد؟ آدمها از گذشته خودشان چقدر دور می‌شوند! چقدر پير می‌شويم! حالا اينها را برای چی گفتم؟

ديروز حين مرتب کردن کاغذها و پوشه‌های قديمی نامه‌ای پيدا کردم با دست‌خط خودم که نپخته‌تر و مضحک‌تر از خط حالايم بود. با وسواس و مرتب نوشته شده بود. خواندمش، يک نامه عاشقانه! رقيق و...

دهانم هنوز باز مانده. من؟!!

دارم فکر می‌کنم بعدها، بعد از فراموش کردن کامل اين وبلاگ روزی که در اثر حادثه‌ای به خاطرش بياورم چقدر شگفت‌زده می‌شوم؟ من؟!! من و همچين چيزهايی؟!!

  
نویسنده : فرشته احمدی ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤


هيچی

 

فکر کنم بايد از خير اين وبلاگ به عنوان يک وبلاگ ادبی بگذرم و تبديلش کنم به درد دلهای يک آدم بدبين. درد دل هم که راستش خوشم نميآد پس شايد شر و ورهای يک ادم پر مشغله. از اين به بعد اگه اومدين اين ورا منتظر رويت هر چيزی باشين.

  
نویسنده : فرشته احمدی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤


يک عاشقانه ملايم

حالم خيلي خراب بود. نيم ساعت آنجا بوديم، به ليوان بزرگ پركف جلويش نگاه كرده بود، به سيگاري كه توي جاسيگاري به شكل مسخره اي له شده بود، به آن زن كه قهوه اش را آرام هم مي زد و من مي ديدم كه جورابش در رفته، به آن يارو كه ژامبون تنوري سفارش داد كه مطمئن بودم دهانش بوي پهن مي دهد، حتي به گارسن لق لقويي كه نزديك بود آب دماغش بچكد توي كاپوچينو. به همه نگاه كرده بود. با لگد زدم به جدول كنار خيابان. تا از آن جمع خداحافظي كنم و جدا شوم جانم در آمد. مي خواستم زودتر بزنم بيرون. از آنجا دور شوم، گم شوم، بروم به درك و ديگر جلوي چشمم نباشد كه ببينم نيم ساعت نگاهم نمي كند. كنار خيابان را گرفته بودم و مي رفتم. قدري پياده روي حالم را بهتر مي كرد . مي دانستم . مثل هميشه براي آرام شدن بايد بلند بلند مي خواندمش. “ من ازون آسمون آبي مي خوام ” داد مي زدم بلكه خالي شوم. علي هميشه مي گفت اين آهنگ را فقط از تو شنيده ام. فكر مي كرد وقتي سركيفم مي خوانمش. بهش نمي گفتم وقتي مي خوانمش يك چيزي در مایه های سكته ام. تند تند مي رفتم. تو خيابان مي رفتم تا در پياده رو مجبور نباشم وقتي كسي از روبرو مي آيد صدايم را پايين بياورم. از كنار تابلوهاي توقف ممنوع می گذشتم. همه آن مدت پاييده بودمش، به درك كه تابلو مي شد. تندتر رفتم، عرقم درآمد. نيم ساعت يعني هزار و هشتصد ثانيه. يك نگاه چقدر طول مي كشد؟ يك ثانيه؟ نيم ثانيه؟ يك قرن؟ از وسط خيابان رد شدم، رفتم آن طرف. باید پيرمرد را می دیدم. هميشه روي سكويی سرراهم مي نشست و تو خودش بود و معلوم نبود گداهست يا نيست و ديده بودم هميشه ماشين هاي آخرين مدل جلويش ترمز مي زنند و پول بهش مي دهند و او حتي سرش را بلند نمي كند نگاهشان كند. بايد اورا مي ديدم، بايد به او پول مي دادم. حالم خوب مي شد. مي دانستم. همان جاي هميشه نشسته بود. سرش پايين بود. كلاه كشي اش را تا زير گوش هايش پايين كشيده بود. پول را گذاشتم توي دستش. سرش را هم بلند نكرد. دست زبرش گرمي هميشه را نداشت. رد شدم. نيم ساعت به همه چيز نگاه كرده بود. حتي براي يكي از بچه ها راجع به فرق قهوه فرانسه ملايم با كلاسيك حرف زده بود. خودم شنيدم، نيم ساعت. دستم را مي كشيدم روي ديوار. پوستش مي رفت. ازكنار گل فروشي دم خانه رد شدم. يك لحظه روي در شيشه ايش يك نوشته ي انگليسي ديدم. برگشتم، رفتم جلو . اشتباه نديده بودم. نوشته بودWELCUM . خنده ام گرفت. يك آرامش مثل مستي از پايم بالا آمد، اگر امیر بود چقدر مي خنديديم، آنوقت آسمان آبي مال ما مي شد. هنوز لبخند توي صورتم بود كه به زنم گفتم سلام.

  
نویسنده : فرشته احمدی ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤


۸۴

  
نویسنده : فرشته احمدی ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٤


تمام

يادداشتی در مورد سارای همه نوشته فتح الله بی نياز

سال ۸۳ سال عجيبی بود پر از مرگ و تولد. پدرم درگذشت سام به دنيا اومد کتابم چاپ شد. برآيند اينا يعنی زندگی.

 

  
نویسنده : فرشته احمدی ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۳


آپديت

يه استاد داشتيم خيلي آدم آپديتي بود، سال بالايي‌هامون مي‌گفتن. من و منير هم اونقدر حرصمون مي‌گرفت. اسمش آقاي عارفي بود. يکي دو تا از همکلاسي‌هاي ما هم که اصرار داشتن اداي اونا رو در بيارن هي مي‌گفتن عارفي خيلي آپديته بابا!

يه دوستي داشتم که وبلاگش رو آپديت نمي‌کرد. مي گفتم: چرا آپديت نمي کني؟ مي گفت: اوو... کي حالش رو داره! نه که خيلي خواننده دارم! بعدش هم گذاشت و رفت.

کامپيوترمون خيلي وقته آپديت نشده. هي قات مي‌زنه. ميدونم اين جمله مخصوص بي‌سوادهاست که سر از هيچ جاي کامپيوتر درنمي‌آرن. فقط مي‌دونم قات مي زنه و مثل قديما سرحال نيست و دائم خدا يه ويروسي مي‌افته به جونش و کسي نيست به دادش برسه. فقط ميدونم يه آپديت حسابي لازم داره مثل مشت و مال.

يه دوستي هي بهم مي‌گه چرا آپديت نمي‌کني؟ مي‌شينم داستاناي نصفه مي‌نويسم که دلم نمي‌آد تمومشون کنم. هي فکر مي‌کنم يه روزي تمومشون مي‌کنم. چه روزي؟ خدا مي‌دونه. بعد دوباره دوسته مي‌گه چرا آپد... مي‌گم دارم آپديت مي‌کنم. ايناهاش اينطوري!

 

 

  
نویسنده : فرشته احمدی ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۳


۱۲۳

یک، دو، سه... صد و بيست و سه، خيلي آسونه. شبيه ده، بيست، سي، چهله. حتي کوچولوها هم بلدن. اولين سوراخ تلفن رو مي چرخونن بعد دومي رو بعد سومي. خيلي حال ميده. نه؟

اولي بعد دومي بعد سومي... الو... سلام

- سلام بفرمايين

- هميشه دلم مي خواست تو ايران همچين شماره‌اي وجود داشت

- بله؟

- مثل کانادا

- امرتون؟

- خواستم بگم خوب شد که همچين شماره‌اي...

- امر ديگه‌اي ندارين؟

- چرا

- بفرمايين.

- من بچه بودم يعني... قبلنا بچه بودم

- مثل همه.

- قبلن دلم مي خواست زنگ بزنم

- اين شماره واسه شکايت بچه‌هاست.

- اوهم.. منم قبلن...

- شما مي تونين با يه مشاور تماس بگيرين.

- خانم؟

- بله؟

- بچه‌ها خيلي باهتون تماس مي‌گيرن؟

- هنوز نه. تازه راه افتاده‌يم.

- چي مي‌گن؟ وقتي زنگ مي زنن چي مي‌گن؟

- خب... شاکين. گاهي گريه مي‌کنن.

- از کي شاکين؟ از پد...

- از کسي که کتکشون مي زنه. معمولن از ما...

- منم مي خواستم شکايت کنم من قبلن بچه...

- بله گفتين قبلن بچه بودين.

- شما هم گفتين مثل همه

- ام... خب... چه فرقي مي کنه؟ بالاخره شما هم قبلن... باشه بگين من گوش مي دم. از کي شکايت دارين؟

- از پ...

- صبر کنين يه شرطي داره

- چه شرطي؟

- شماره‌تون رو بدين تا بعدش من... يعني بعدش من به شما زنگ بزنم منم مي خواستم... مي خواستم از کسي شکايت کنم

- صداتون چه کوچولو شد

- خب...

- شما يه دختر بجه‌اين؟

- نه الان نه

- کتک مي خوردين؟

- هر روز

- مي خواين بيايين اينجا

- فکر کنم... فکر کنم آره

- دارين گريه مي کنين؟

- ا... آره

- آدرسم رو مي نويسين؟

- ا...آره

 

 

  
نویسنده : فرشته احمدی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳


سوت و کور

اينجا که پاک سوت و کوره! يه طوری که آدم پشيمون نميشه از سر نزدنش و نبودنش. هوا هم که سرده! يه طوری که آدم پشيمون نميشه از بيرون نيومدنش. عزم راسخی لازم دارم که بيام اين ورا. چه بی انگيزه! نه؟ انگار همه اينطوری شدن. کارای مهم يهو هوار شدن سر آدما وقت وبلاگ خونی و نويسی واسه کسی نمونده. نه؟ دوباره می خوام به روز بشم. يهنی الان فکر می کنم که حالش رو دارم. با يه شعر! نه شوخی کردم. با يه داستان. يکی بود يکی نبود... بقيه‌اش رو امشب خواب می بينم. حتما يه طور محويه ولی من واضح تعريفش می کنم.

  
نویسنده : فرشته احمدی ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۳